بازارسیاه
برای ورود به سایت بازرسیاه به آدرس زیر بروید
تنهایی
برای ورود به سایت بازرسیاه به آدرس زیر بروید

تنها پناه دله بي كسم بود
تنهام گذاشت رفت ، رفت از كنارم
از درده دوريش من بيقرارم
خيال ميكردم پيشم ميمونه
ترانه عشق واسم ميخونه
خيال ميكردم يه هم زبونه
نميدونستم نامهربونه
با اينكه رفته اما هنوزم
از داغه عشقش دارم ميسوزم
فكرو خيالش همش باهامه
هرجا كه ميرم جلو چشامه
دلم ميخواد تا دوم بيارم
رو درده دوريش مرهم بزارم
اما نميشه راهي ندارم
نميتونم من طاقت بيارم

ديدي عشقي
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
نبودش
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
خدايا با من حرف بزن
كودك نجوا كرد :خدايا بامن حرف بزن.
مرغ دريايي آواز خواند ،كودك نشنيد.
سپس كودك فرياد زد :خدايا با من حرف بزن.
رعد در آسمان پيچيد ،اما كودك گوش نداد .
كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت :خدايا بگذار ببينمت .
ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد .
كودك فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده.
و يك زندگي متولد شد ،اما كودك نفهميد .
كودك با نااميدي گريست .
خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي .
بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد .
ولي كودك ، پروانه را كنار زد و رفت .
آدما چقدر بدن قلم برو جلو ، بنويس
تا چشماي تو مثل چشماي من بشه خيس
خاكستر اين جهنم تا موهاي منو سفيد
نكنه اينجا مي مونم به فرشته ها بگيد اينو
بگيد هنوزم زنده مونده تا كه بخونه
بگيد داد بزنن تا حتي خدا هم بدونه
من اينجا دنبال زندگي مي گردم فقط همين
ولي تو بودي كه زخماي دلمو خط زدي
خدا مي دوني من چرا شدم بيمار رواني
چون روح سفيد دادي و بيدار سياهي
خيلي بيشتر از ايني كه دارمو مي بازم
زندگي آينده مو مي نالم و مي سازم
قدرت قلم برداشتن به سمت تو رو ندارم
خدا مي خوام ببينمت چرا حقشو ندارم
اينجا همه دارن مي ميرن تو خزون زندگي
خدا مي خوام بهم بگي ديگه تموم تشنگي


قطارسوت مي كشد ...
و دورمي شود ازايستگاه ِ خيس ِ بدرقه
انبوهي از اندوه ، برمي گردد به ايستگاه و
سكوتي بر ديوارهاي بلند ...
اجازۀ سفر نداشتم !
چمداني داشتم پراز دل مشغولي هاي شهري
كه به مسافري آشنا سپردم ...
دلم را برداشتم و برگشتم به ايستگاه ،
ميان انبوهي از اندوه ... گم شدم .
درست مثل قطاري كه رفت ...
و خاطرۀ سوتش را در من جا گذاشت ...

بشنو ای همسفر من ...
با هم رهسپار راه دردیم
با هم لحظه ها را گریه کردیم
ما در صدای بی صدای گریه بودیم
ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم
شاید در این راه اگر با هم بمانیم
وقت رسیدن .....
شعر خوشبختی بخوانیم .

كاش ميشد بر جدايي خشم كرد
شاخه هاي نسترن را با تواضع پخش كرد
كاش ميشد خانه اي از مهر ساخت
مهرباني را در آن سرمشق كرد
روي دلهايي حقيقي نقش كرد

یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم وقت پرپر شدنش سوزو نوایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد ازامروزخطایی نکنیم
گرچه درخود شکستیم صدایی نکنیم ...
هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اوقدر بزرگه كه پيداش نمي كني . يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بي سروپايي نكنيم